
تمام شد
یادم میاد کسی و که همیشه فکر می کردم دوستم داره،کسی که فکر می کرد دوستش دارم،کسی که سال ها ندیدمش،کسی که سال ها من و ندید،وقتی دیدمش که زخم یک نیستی به دلم نشسته بود.
نیستی مهمترین هستی زندگی من،وقتی که دیگه پدرم نبود،وقتی تنم خاکی بود،سرم پر از تفکر نبودن،که اگه نبود تابوی خود مرگی شاید …
اما وقتی دیدمش که دیگه تنها نبود،به نظر به هم میومدن،به نظر با هم شاد بودن،وقتی برای همدلی در آغوشم گرفت از خودم دورش کردم،روندم،چون نخواستم حسی و که به من داد بعد از سالها خودش پیدا کنه،سخت ازم دور شد،بهشون تبریک گفتم.خوشبختیش و از ته دل خواستم،سیاهی عذا تو تنم، رخت عروسی و براش آرزو کردم.از ته دل خندیدم.
چند روز گذشت،حسی داشتم ،من که با احساس غریبه بودم،من که هیچ وقت دل به دریا نداده بودم،من که دلم دریایی بود،منتظر بودم.صدا هایی اومد،نخواستم که باورشون کنم تا فریاد شدن،نخواستم توجه کنم که متوجه شدم.باز هم دیدمش اما تنها بود،خواست که هم صحبت شه،خواستم و نخواستم که بفهمه، می دونستم که باید از چیزهایی بگذره برای بودن با من و من باید چیزهایی و به دست بیارم برای بودن با او،خواستم که به دست بیارم،خواستم که نو باشم،اما نخواستم که که بگذره از داشته هاش،نمی تونم ببینم که واسه من،حتی به خاطر خودش سختی بکشه،نمی خواهم تو دو راهی انتخاب،انتخاب بشم،سالهاست که ندیدمش ولی انگار همین دیروز بود که از گرفتن دستای کوچیکش تو جمع خیس عرق می شدم،دوباره دستاش و تو دستم گذاشت،مثل اون موقع ها که برای بالا رفتن از کوه از من کمک می خواست،دستای سردش و تودستم گذاشت،از گرمی دستام گفت،دیگه از شرم سرخ نشدم،بعد از سال ها،اما باز هم دستاش و رها کردم.
گفتم که شاید من و باور داره مثل من که باورش دارم.برای اون شاید،من باید یک تکیه گاه بودم تا باورم کنه،باید دستاش و می گرفتم تا گرمش کنم،اما من با حضورش گرم بودم،مطمئن بودم،برای تصمیم گرفتن نخواستم که تاثیر بگیره از من،نخواستم که تردید های دلش و ناپدید کنم،خواست بشناستم و نخواستم،نخواستم که شناختش از من، از احساسم،از دلم،بلرزونه دلش و تا با احساسش تصمیم بگیره.
ولی دلم …
واسه همین هیچ وقت هیچ دختری نتونسته بود به قلبم چنگ بندازه،واسه همین وقتی گفت که چه قدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت و ازت دزدیده به جاش یک زخم همیشگی رو قلبت جا گذاشته،زل بزنی و به جای اینکه ناراحت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری ، فهمیدم که دوستش دارم،شاید اومده بود که اینو و بفهمه و بره.
ولی من باز هم برای تنها کسی که دوستش داشتم آرزوی خوشبختی می کنم،هر جا که بره و با هر کسی که باشه.
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم،
گر چه در خویش شکستیم،صدایی نکنیم
پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم
یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیم
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم







یعنی تو هم گرفتار شدی،جانم