هلو روی وردپرس.کام

هلو مثل ادبیات،مثل سیاست،مثل جامعه-مثل هلو روی وردپرس.کام

نه عشقت را هرگز بازگو مکن!

dsc00112

تمام شد

یادم میاد کسی و که همیشه فکر می کردم دوستم داره،کسی که فکر می کرد دوستش دارم،کسی که سال ها ندیدمش،کسی که سال ها من و ندید،وقتی دیدمش که زخم یک نیستی به دلم نشسته بود.

نیستی مهمترین هستی زندگی من،وقتی که دیگه پدرم نبود،وقتی تنم خاکی بود،سرم پر از تفکر نبودن،که اگه نبود تابوی خود مرگی شاید …

اما وقتی دیدمش که دیگه تنها نبود،به نظر به هم میومدن،به نظر با هم شاد بودن،وقتی برای همدلی  در آغوشم گرفت از خودم دورش کردم،روندم،چون نخواستم حسی و که به من داد بعد از سالها خودش پیدا کنه،سخت ازم دور شد،بهشون تبریک گفتم.خوشبختیش و از ته دل خواستم،سیاهی عذا تو تنم، رخت عروسی و براش  آرزو کردم.از ته دل خندیدم.

چند روز گذشت،حسی داشتم ،من که با احساس غریبه بودم،من که هیچ وقت دل به دریا نداده بودم،من که دلم دریایی بود،منتظر بودم.صدا هایی اومد،نخواستم که باورشون کنم تا فریاد شدن،نخواستم توجه کنم که متوجه شدم.باز هم دیدمش اما تنها بود،خواست که هم صحبت شه،خواستم و نخواستم که بفهمه، می دونستم که باید از چیزهایی بگذره برای بودن با من و من باید چیزهایی و به دست بیارم برای بودن با او،خواستم که به دست بیارم،خواستم که نو باشم،اما نخواستم که که بگذره از داشته هاش،نمی تونم ببینم که واسه من،حتی به خاطر خودش سختی بکشه،نمی خواهم تو دو راهی انتخاب،انتخاب بشم،سالهاست که ندیدمش ولی انگار همین دیروز بود که از گرفتن دستای کوچیکش تو جمع خیس عرق می شدم،دوباره دستاش و تو دستم گذاشت،مثل اون موقع ها که برای بالا رفتن از کوه از من کمک می خواست،دستای سردش و تودستم گذاشت،از گرمی دستام گفت،دیگه از شرم سرخ نشدم،بعد از  سال ها،اما باز هم دستاش و رها کردم.

گفتم که شاید من و باور داره مثل من که باورش دارم.برای اون شاید،من باید یک تکیه گاه بودم تا باورم کنه،باید دستاش و می گرفتم تا گرمش کنم،اما من با حضورش گرم بودم،مطمئن بودم،برای تصمیم گرفتن نخواستم که تاثیر بگیره از من،نخواستم که تردید های دلش و ناپدید کنم،خواست بشناستم و نخواستم،نخواستم که شناختش از من، از احساسم،از دلم،بلرزونه دلش و تا با احساسش تصمیم بگیره.

ولی دلم …

واسه همین هیچ وقت هیچ دختری نتونسته بود به قلبم چنگ بندازه،واسه همین وقتی گفت که چه قدر سخته تو چشمهای کسی که تمام عشقت و ازت دزدیده به جاش یک زخم همیشگی رو قلبت جا گذاشته،زل بزنی و به جای اینکه ناراحت بشی حس کنی که هنوز دوستش داری ، فهمیدم که دوستش دارم،شاید اومده بود که اینو و بفهمه و بره.

ولی من باز هم برای تنها کسی که دوستش داشتم آرزوی خوشبختی می کنم،هر جا که بره و با هر کسی که باشه.

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم،

گر چه در خویش شکستیم،صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت،من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پر پر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

80 دیدگاه»

  saravanنوشتهٔ در

یعنی تو هم گرفتار شدی،جانم

  پویاننوشتهٔ در

نه عزیزم عشقت را فریاد کن… موفق باشی

  پویاننوشتهٔ در

همیشه همه چیز اونطور که ما می خوایم پیش نمیره،ولی ارزش تو به انتخاب شدنت نیست،به انتخاب درستی که میکنی>

  R Mنوشتهٔ در

ممنونم ازت پویان جان،یادم باشه باید…

  نازنیننوشتهٔ در

دیدمت اما خیلی دیر.با دیدنت قلبمو آتیش زدی.با دیدنت داغ عشق قدیمیو تازه کردی .12 سال انتظار کافی نبود؟همیشه دوست داشتمو خواهم داشت.بدون که عاشقانه دوست دارم.هنوزم مثل بچگیام با هر بار دیدنت ضربان قلبم شدت پیدا میکنه.برای من همه چیزی…………

  R Mنوشتهٔ در

من ابنجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
بیا ره تو شه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم آسمان هر جا همین رنگ است.
سهراب

  ronakنوشتهٔ در

in ghese zendegi mane man ham bakhtam bakhtam va bakhtam bad az salha lahze haie kami o shad boudam va hich rouzi bedoune fekr kardan be mahboubam shab nashod.

  naziنوشتهٔ در

هر شب می خوانمت.هر دم با ندیدن تو را در خود احساس می کنم.دستهای خسته ام را تکیه گاهت کردم تا نومیدی پر پیچ و خم تورا کورسویی باشد.چشم های کم سویم را فانوس راهت کردم تا در کوچه پس کوچه های تاریک زندگی روشنایی راهت باشد.لبهای ناتوانم را بوسه گاه عشق ساختم تا بن بست نام دیگر نباشد! ودر نهایت تن رنجورم را سپر کردم تا شلاقهای روزگار بر من فرود آید نه تو.اگر نام تو نباشد اگر تورا حتی از دوردستترین نقطه دنیا احساس نکنم و عطر حرفهایت مشامم را ننوازد میمیرم.

  R Mنوشتهٔ در

من این سیال ذهنت را نمی فهمم،
نمی دانم چه را این گونه هر دم یاد من را خاطرت آزرده می دارد
مگر یاری همه جنگ است و میدان خود آزاری
که در من بی سبب اندوه می کاری
ولی من جزء محبت در دلت چیزی نمی بینم
من از بی تابی خود با تو هم چیزی نمی گویم
نمی خواهم که فریادم تو را رسوا کند، هر چند
از رسواییت هم حاصلی جز غم نمی بینم
اگر دیدار من درد است،دیداری نمی خواهم
اگر دستان تو سرد است،گرمایی نمی خواهم
بدان من حاصل دردم،تو از من بی سبب دوری
ولی تردید تو هرگز،نشاید شادی و شوری
تو از من پس چه می دانی!
به جزء در حرف و در تکرار
مرا شاید نمی خواهی

  نازنیننوشتهٔ در

دلم را بردارو برو.نمی دانم از کجا آمده ای.نمی دانم به کجا میروی.ولی دلم…….
این دل دردمندم برای تو.برای تویی که همه وجودم از توست.و تنها تو خریدار این دستان رنجور و دل فرسوده ای. همه خوبی هایم مال تو.

  آرزونوشتهٔ در

آخی چه دارن واسه هم لاو می ترکونن

  R Mنوشتهٔ در

فکرش را بکن!
تنها برای یکبار و این بار
تنها برای یک لحظه و دراین لحظه
تنها با یک نفر و آن هم تو
می خواهم تو را شریک شوم
اما نه،من از تکرار می ترسم
پس فکرش را هم نکن!

هملت
با غازی سیاه در آغوش …
با افیلیا ازدواج کرد …
افیلیای غرق شده در آب،
هنوز تر بود ،
همچون گلی سفید،
که مدتها در باران بوده …
افیلیا به هملت گفت :
دوستت دارم و آن پرنده سیاهی را که در آغوش گرفته ای ….
و هملت هیچ نگفت …
عشقت را هرگز بازگو مکن !
عشقی که هرگز به زبان نیاید ،
مثل نسیم ملایم ساکت می گذرد
و همه چیز را بر سر راه خود تکان می دهد …
من عشقم را به زبان آوردم ،
و قلبم را برای او گشودم ،
سرد و لرزان با ترسی مرگبار…
و او گذشت …بعدها مسافری بر سر راهش پیدا شد ،
ساکت و خاموش …
و او عشق بی کلام او را پذیرفت…
نه ، عشقت را هرگز بازگو مکن

  mehdiنوشتهٔ در

che khabar siasi Tlatif shodi

  ؟؟؟؟نوشتهٔ در

خیلی خیلی بی انصافی……………..

  نازینوشتهٔ در

در نهان زندگی به آنهایی دل می بندیم که مارا نمی خواهند
و از وجود آنهایی که ما را می خواهند بی خبریم.
و شاید این تنها دلیل تنهایی ماست.

  R Mنوشتهٔ در

در نهان زندگی، چه دلبستنی!
در خود عاشقی کردن، چه عشقی!
با خود همبستر شدن ،چه همبستری!
بالش مشترک،تنها اشتراک نیست،اما
هم بالشی با تو چیز خوبی است.

  نازینوشتهٔ در

هنوز می توانستیم چراغ علاقه را روشن نگاه داریم.
وخنده های بسیاری را تجربه کنیم.
هنوز امیدهای فراوانی در راه بود.

  R Mنوشتهٔ در

و تو هنوز از هنوز می گویی!
اما من تو را برای امروز
و امروز را برای فردا می خواهم
و فردا را برای همیشه.

  ساحرهنوشتهٔ در

تو گفته بودی :( عشق نگفته مثل غذای نخورده است،غیر قابل هضم.پس طرفدارانش باید با توهم نفسهای معشوق شب سر را بر روی بالش تنهایی بگذارند …)
عزیزم یادت رفت این پست قدیمیت و من که نه…
شما که راهنمایی خودت راه و گم کردی!!!

  R Mنوشتهٔ در

نه یادم نرفته،مرسی که سر زدی
من گفته بودم:(عشق نگفته مانند غذای نخورده است،غیر قابل هضم.پس طرفدارانش باید با توهم نفسهای معشوق، شب سر را بر بالش تنهایی بگذارند.
اما عشق، بی تردید کلام زیبایی نیست برای من،هر چند گیراست برای شما.من سروده هایی دارم از درد،نه درد عاشقی،از درد راستی.
راستی اگر نمی فهمیدم . . .
شاید گل ها زیباترند، اما عسل برای من چیز دیگری است.

  نازینوشتهٔ در

چشمانم به دنبال حلقه ای گمشده
که خشکی کویر را ترکند
وتا اوج رسیدن به ابرها
شب های انتظار را بشمارد
گاهی بی ستاره می شوند
وگاهی شکاف خود رابا ترس می پو شانند
ترس از غفلت
لحظهای که نفس در سینهات حبس میشود
وتردیدبا تارهای ناهنجارش بر وجودت چنگ می اندازد
اراده ات را با قدرت به نمایش بگذار….

  R Mنوشتهٔ در

نمایش اراده ام را با سستی قدم هایت،
پاسخ حرفم را با انسداد گلویت
صبرم را با تلاش ناکامت
دلخواسته هایم را با دل باخته هایت
و شب های انتظارم را با انتظاراتت
چه دردمند ساخته ای

  نازینوشتهٔ در

به ظاهر گر ز چشمانم جدایی
به باطن همنشین جان مایی

  R Mنوشتهٔ در

با نگاهی به سیال چشمت
و اندوه نگاهت
من تازه هایی یافتم
چه پنهان در نگاه پیدایت.

  نازینوشتهٔ در

در انتظار فرصت عمری تباه کردم
فرصت جوانی ام بود آیا اشتباه کردم؟

  R Mنوشتهٔ در

واگویه های من شاید
زمانی باشد،که از تو تنها تو باشی
نه پیرایه هایی از حقیقتی تلخ
نه پندار اشتراک و نه ترس از فرض محال.
من خود در این جستجو غریقم و تدبیری نیست جز راستی انگاری.
پایان تمرد شب را خورشید با افشانه های نور تدبیر می کند.
پس تدبیرمان کجاست!

  R Mنوشتهٔ در

ایندفعه بار آخرت ،باشه واسم ناز می کنی
تلخی این ترانه و هی تو برام ساز می کنی
میگی که بد حالی و هی داری شراب سر می کشی
گدایی عشق کدومه که تو می خوای دست بکشی؟
می گی سرت درد میکنه،می گی دلت پر از غمه
آخه عزیز من چرا حس می کنی چیزی کمه؟
پیش می کشی ،پس می زنی،اشک می ریزی،دست می زنی
کسی و شاهد میگیری،اشک چشام و می بینی؟
یادت باشه،یادت باشه،این بار آخرت باشه
هر قطره اشکی که بره،هزار تا بوس جریمش

  tcuirنوشتهٔ در

ساز خوش رنگ من خوش آهنگ است

هر سحر یاد او مرا چنگ است

در سکوت و آرامَش، نی دلسوز

با غروب،چشمانش هم آهنگ است

  نازینوشتهٔ در

بابت همه چیز ممنونم. شما بهترینی.کاش زودترمیدیدمتون.

  maniنوشتهٔ در

yadam bod avalin didane faribam.
age nadide bodamesh!

  شررنوشتهٔ در

من كه عاشق معشوق بودنم شما هم بهتره عشقت و بگي تا از دستش ندادي

  نازینوشتهٔ در

به که پیغام دهم؟
به شباهنگ به شب مانده به راه؟
یا به اندوه کلاغان سیاه؟
به پرستو که سفر می کند از سردی فصل؟
یا به مرغان نکوچیده شهر؟
به که پیغام دهم؟

که به یادت هستم.

  نازینوشتهٔ در

غروب غمهایت را به هربهایی خریدارم.
مرا لایق بدانی یا ندانی
دوستت دارم………..

  tcuirنوشتهٔ در

من که شب را چو سحر می کردم،
اگر عاشق بودی …
بر تو هر لحظه نظر می کردم،
اگر عاشق بودی …
با تو پیمان سفر می کردم،
اگر عاشق بودی…
سفری پر ز خطر می کردم،
اگر عاشق بودی…
از تو تنها تو طلب می کردم،
اگر عاشق بودی ،قصه می دانستی.

  نازینوشتهٔ در

من با سکوتم هزاران حرف ناگفته را با تو بازگو می کنم.
به من نگاه کن تا عاشق بودن و قصه عشق دانستنم را و حرفهای نهفته در دلم را از نگاهم بخوانی.

  نازینوشتهٔ در

تو با من باش و بگذار عالمی از من جدا گردد
چو یکدم با تو بنشینم دل از هر غم رها گردد…..

  tcuirنوشتهٔ در

تو با من باش و عالم را به من بسپار
خطرها می کنم با بودنت بسیار

  نازینوشتهٔ در

خوب یا بد به میل تو یا نه!من همینم که هستم همینم
گاه چون آسمان بی نهایت گاه پابند بغض زمینم
سر کشم عاصی ام بی قرارم عقل را نسبتی با دلم نیست
دوست دارم بیاویزم از باد از لب برکه بوسه بچینم
آه اما تو نمی فهمی ام تو.کاش راه من از تو جدا بود
دوست دارم که بی چتر عشقت زیر باران خودم را ببینم
بگذر از روزهای نرفته عشق زنجیری ات را رها کن
من پر از حرفهای نگفته من پر از نقطه چین.نقطه چینم

  tcuirنوشتهٔ در

خوب یا بد تو باید تو باشی،با محبت ، صمیمی ، قدیمی
هم قدم با قرار و تعقل،در پی عشق های زمینی

من نفهمیدم ادراک شب را،روز را جستجو کردم آخر
من تر از بارش و چتر را هم،بستم و آرزو کردم آخر

با تمام فراز و فرودت،باز باید، تو باید تو باشی

  نازینوشتهٔ در

سلطان دل و فاتح جانم شده ای
خورشید و مه روح و روانم شده ای
ای دوست مرا عواملی دریایی است
من زورقم تو بادبانم شده ای

  tcuirنوشتهٔ در

چه رسمي دارد اين دريا،
تلاطم،موج ، ويراني
چه رسمي دارد اين آونگ تكراري

  نازینوشتهٔ در

چقدر درک تو از عشق و خواستن زیباست
که فکر می کنی ازعشق زندگی برخاست
تو با زبان کبوتر سخن می گویی
تمام حرف و کلامت خطابه ای شیواست
به سوگ ماهی قرمز هنوز غمگینی
که عید رفت ولی خاطرات آن برجاست
گلایه از تو ندارم که این چنین خوبی
تویی که وسعت قلبت به وسعت دریاست
کمال شعر من به اندازه وفای تو نیست
که عمر عهدو وفایت به خد یک دنیاست

  tcuirنوشتهٔ در

تو و خو كردن بيهوده ات با رسم تنهايي
من و يك دفتر خالي
تو و بي تابي هرروزه ات اي روشن آبي
من و يك كاخ پوشالي

  tcuirنوشتهٔ در

هنور تر بودم
من از وسعت این حادثه،
که نگاهم به نگاهت افتاد
تو مرا غرق نگاهت کردی
در پی کشف تناسب بودم
و چه خاموش صدایت کردم،
تو خودِ فریادی.

  tcuirنوشتهٔ در

من امشب از تو می خواهم که با من هم صدا باشی،
من از این بی صدایی کینه ها دارم،
اگر رفتی دگر فریاد هم در گوش من جایی نخواهد داشت.

  tcuirنوشتهٔ در

من تو را از روزهای رفته می خواهم…

  نازینوشتهٔ در

تبسم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست
تنها به نگاه او می سپارمت

  نازینوشتهٔ در

میروم دیگر شما یادم کنید
من که رفتم این غزل ها را شما دفتر کنید
میروم تا دل نبندم دل به خوبی هایتان
باز هم دل بستمو زخمی شدم باور کنید

  tcuirنوشتهٔ در

گفتمت یارا مرا بیهوده در دنیا نهاد
آن خداوندی که از ما سایه لطفش ستاند
آن که در خاک است و جزء مهرش ندارم آرزو
بی سبب زخمی شدی چون بحر خود یاری بجو

  tcuirنوشتهٔ در

باز هم دلبستی!
چه خوش آهنگی تو …

باز هم می گویم:
ای تراشیده ز آب،
ای پر از ایده ناب،
حس من تازه تر از حس شماست.

  نازینوشتهٔ در

روزگاری بود که….
برچسب هایی روی قلب ها من دیدم اما معنایشان رانمی فهمیدم
دارم فکر می کنم…
شاید عشق هم تاریخ مصرف دارد.

  نازینوشتهٔ در

چه زود دلتنگم شدی.
چه زود سرما خوردی!!!!!!!!

  tcuirنوشتهٔ در

کافی بود فقط سکوت کنی،
تا حساب خودت و ازش جدا کنی،
تا من درست مثل اون لحظه ای که توهین و شنیدم و …
باز هم حساب تو رو حدا می کردم،باز هم تو رو از خودم می دونستم،
باز هم تو رو در آغوش می گرفتم.
اما نه انگار تو دنبال گفتن حرفی بودی،
کافی به پیام هات و یکبار دیگه بخونی،که چه راحت حق و بخشیدی به برادرت که همه چیزت بوده؟
ازت نخواسته بودم اظهار نظر کنی یا حتی عکس العملی نشون بدی،
اگر یک نفر از خونواده من حرف هم وزنی و راجع به تو یا خونوادت می زد،قبل از اینکه به حقش واسه گفتن این مزخرفات فکر کنم،دهنش و گل می گرفتم.
اما الان دیگه برای من،واسه همیشه نازنین تمام شدست،پایانت مبارک.

  نازینوشتهٔ در

هنگامی که می بخشید قدرت انتخاب پیدا می کنید.
مهم نیست طرف مقابل شما لایق بخشش هست یا نه شما لایق رهایی هستید؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  نازینوشتهٔ در

آسمان چشم او آیینه کیست آنکه چون آیینه با من روبرو بود
دردو نفرین بر سفر باد سرنوشت این جدایی دست او بود
گریه مکن که سرنوشت گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دل های ما را با غم آشنا کرد
ای شکسته خاطر من روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من نوبهارت ارغوان باد
آنچه کردی با دل من قصه سنگ و سبو بود
من گل پزمرده بودم گر تورا صد رنگ و بو بود

  tcuirنوشتهٔ در

آسمان چشم تو بی انتها،عاشقی، بی ادعا
دست ها سوی خدا،او نظز کزده به ما
من نظر بازم اگر چشمان تو من را ببیند
هر دم از لب های تو،لب های من کامی بگیرد
مت قدمهایم یکایک قصد آهنگ تو دارد
من بهارانم همه سبزی ز دیدار تو دارد
آنچه می خواهم برایت هر نفس صد آرزو بود
ای گل شب بوی زردم،نوبهارت آرزو بود

(شب بوی زرد:مظهر وفا داری و صمیمیت در دوران مصیبت)

  نازینوشتهٔ در

تو جاده ای که انتهاش معلوم نیست پیاده یا سواره بودن فرقی نمی کنه
اما اگر همراهی داشته باشی که تنهات نذاره بی انتها بودن جاده برات آرزو
می شه

  tcuirنوشتهٔ در

آرزوهایم همه همراهی تو در رواق آسمان ها،
در پناه کهکشان ها
ما سوار زورقی از جنس مهتاب،
در پی نوری که می تابد ز شب تاب
نم نمک تا جنگل امید می رانیم
ما درخت آرزوی هیچ کس را با تبرهامان نمی سوزیم،
با ورق های محبت تیر می سازیم
بام را با آرزوهامان می اندودیم،
خانه ای در پای کوهی،قعر جنگل
زیر پامان فرشی از گل های داوودی
بالشی از قاصدک ها
روکشی از جنس امید
تنگ ما از مهر لبریز،سفره ای رونق گرفته از محبت
ما کسی را جز خدا هم راز این راز پر از شهوت نمی دانیم.

  نازینوشتهٔ در

آنگاه که ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه های آرزویت احساس می کنی به خاطر بیار که زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستاره هاست

  tcuirنوشتهٔ در

ستاره ام که تو باشی،
نه ماه عالم تاب،نه روشن خورشید،نه آبی دریا
نه بیکران قفس،که یک ستاره و بس.

  نازینوشتهٔ در

بیا
تا کوچه پس کوچه های خواستن را بی هراس از هیچ بن بست
نشانت دهم و به جایی رسانمت
که سبز قشنگ زمین
و آبی دریایی پر امید آسمانش
با ناز گلهای عشق به هم وصل باشند

  tcuirنوشتهٔ در

گفتی: برو تورا به خاک می سپارمت
ای روح زندگی، به هلاک می سپارمت
رفتم و از دیده برون گشتم و شبی
پبغام داده ای به خدا می سپارمت
آخر بگو که چه خواهی تو از خدا
گر جان تو خواهی ،همان می سپارمت
من موجم و نبود من آرامش تو چون
از موج گیرم و بر ساحل سپارمت
آخر نشد به سرم این رسم عاشقی
تو سرخوش از فراغ و من جان می سپارمت
جان سوزی ام همه از دوری تو نیست
ترسم چو نباشم، به که من می سپارمت!
انگار کهربا دگر از دیده ات برفت
این رسم زندگی است به خدا می سپارمت

  نازینوشتهٔ در

دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی
همیشه در خیالتم اگر چه بی خیالمی

  نازینوشتهٔ در

باد شوی خاکتم.درخت شوی برگتم. دریا شوی آبتم
هر جا باشی بیادتم

  نازنیننوشتهٔ در

پذیرفتم که عشق افسانه است.
این دل درد آشنا دیوانه است.
میروم شاید فراموشت کنم
با فراموشی هم آغوشت کنم.
میروم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش.
گر چه تو تنها تر از ما میروی
آرزو دارم ولی عاشق شوی.
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی برخوردهای سرد را.

  tcuirنوشتهٔ در

این منم،
دیگر نمی خواهم تو را
در غرل هایم،
نمی خوانم تو را
من نشسته،بی رمق بر پای بام
می نگارم قصه های تلخ کام
او مرا بازیچه خود خواسته،
خود شکسته،آنچه می پنداشته
او که دل را به امانت برده بود
سرخوشی ها را به غارت برده بود
او که از بامی به بامی می نشست
روزها با بی وفایی ها گذشت
او که از رنگی به رنگی می نمود
او که پایان خوش ما را ربود
من که او را گفته بودم حرف ها
از خوشی از نا خوشی از دردها
من که بغضم عاقبت فریاد شد
دلخوشی هایم همه بر باد شد

  tcuirنوشتهٔ در

تا نفس در سینه دارم عشق هایت می شمارم
این هوا ها را تو از سر می کنی،من بی قرارم
نه پندار کسان در سر،نه یاد نا کسان بر دل
تو را می رانمت از خود تو ای یار خطاکارم
نه اندوهی از این هجران که قسمت کرده ای ما را
که قیمت دارد این دلدادگی،از بی وفایی ها چه حیرانم
هوسهایی به تعداد نفس هایش، خداوندا!
تو می دانی چه می خواهم،مرا آن ده که ویرانم

  tcuirنوشتهٔ در

رفتنم انگار،تلخ و شیرین است
من که آهنگم با تو غمگین است
آخرش ما را زندگی مرگ است
توبه فرمایید، این چه آهنگ است

  نازنیننوشتهٔ در

بی رنگ رخت زمانه زندان من است.
دلتنگم
و دیدار تو درمان من است.

  tcuirنوشتهٔ در

تا نفس در سینه دارم عشق هایت می شمارم
این هوا ها را تو از سر می کنی،من بی قرارم
نه پندار کسان در سر،نه یاد نا کسان بر دل
تو را می رانمت از خود تو ای یار خطاکارم
نه اندوهی از این هجران که قسمت کرده ای ما را
که قیمت دارد این دلدادگی،از بی وفایی ها چه حیرانم
هوسهایی به تعداد نفس هایش، خداوندا!
تو می دانی چه می خواهم،مرا آن ده که ویرانم

  نازنیننوشتهٔ در

این که در قلبت جای دارم خیلی خوب است اما…..
همیشه لبخند بزن چرا که وقتی دلت میگیرد
تا مرز خفگی پیش میروم!!!

  نازنیننوشتهٔ در

راه های به تو نرسیدن محدود است اما من…..
به اندازه تمام راه های نرسیدن به قلبت دوستت دارم!!!

  tcuirنوشتهٔ در

شاید این بار،
نه یک بار دگر،
لحظه ای از تو نظر برگیرم،
بنشانم به دلم مهر کسی،
که توانم ز تو دل بر گیرم،
شاید این بار،
فقط این یک بار،
به تو این حادثه را می گویم،
که تو را از تو گدایی نکنم،
که تو را بوسه ز لب بر گیرم،
اگر از خاطر من می پرسی،
که من از خاطر تو دلگیرم،
که تو بیهوده ز من رنجیدی،
و من از رنج تو می رنجیدم.

  tcuirنوشتهٔ در

اما من، Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
پرواز را فهمیدم
وقتی که شاهپرک پرهایش را گشود بر فراز شمع،
من همانجا بودم،
من پرواز را شناختم،
وقتی شب پره سوخت.

  tcuirنوشتهٔ در

کاش از ابر نبارد باران
کاش خورشید نتابد،یاران
خاک از خاطر گل پاک شود
می ننوشند دگر ، خماران
خواب از چشم خلایق برود
دیگر نشود هیچ شبی مه تابان
باد آغوش چمن را بدرد
کاش یادی نکنند از پدرم ،طیاران

  نازنیننوشتهٔ در

وحشت از عشق که نه ترس ما فاصله هاست.
وحشت از غصه که نه ترس ما خاتمه هاست.
ترس بیهوده نداریم صحبت از کشتن ناخواسته عاطفه هاست.
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ماست.
گله از دست کسی نیست مقصر دل ماست.

  نازنیننوشتهٔ در

من غریبه دیروزم و آشنای امروز و فراموش شده فردا
پس در آشنایی امروز می نگرم تا در فراموشی فردا………یادم کنی

  نازنیننوشتهٔ در

نه همیشه به یادم باش…….

  نازنیننوشتهٔ در

دلم برایت بس دلتنگ است


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.